تبليغاتX
غریبه


من روزي که تو را نداشته باشم خون گريه خواهم کرد . من در نگاه به آخرين

قدمهاي تو خواهم مرد. من به خاطر تو خواهم مرد . و آن روز خواهي ديد که

ستاره اي که مي گفت فداي فرشته ميشود دروغ نگفته بود

 

نوشته شده در ساعت توسط آرش |

ستاره ها در نبودت گریانند.گلها در نبودت پژمرده و پروانه ها در نبودت نالانند.پرستو ها در نبودت غمگینند.شاپرک ها در نبودت می میرندو من.... ومن در نبودت در خوابم ,در خوابی بدون بیداری در خوابی بی رویا.در خوابی بی احساس.

در خوابی که هیچ در آن نیست.من فقط تو را می بینم.تو را که از من دور می شوی و از من فاصله می گیری .تو را که مرا ترک می کنی...

آری ... می بینم.من مرغ عشق را که از سر بام خانه ام می پرد و به پرواز در می آید را میبینم.من ان عشقی را که از خانه ی قلبت بیرون کردی میبینم.آری...می دانستم که به من دروغ می گویی...می گفتی دوستت دارم...دروغ بود...

تو رفتی و هنوزسال هاست که صدایت را نشنیده ام و هنوز در ماتم عشق خیالیت مانده ام.تا تو برگردی...

نوشته شده در ساعت توسط آرش |

چقدر سخت بود برام وقتی با چشات که توی چشام زل زده بود بهم گفتی برای همیشه

 

از پیشم میری...

 

چقدر سخت بود برام وقتی ازت انتظار داشتم بزنی تو گوشم ، بهم بدوبیرا بگی

 

،فقط با یه قطره اشک صورتت رو از صورتم برگردوندی و رفتی...

 

چقدر سخت بود برام وقتی میرفتی و من صدای هق هقت رو میشنیدم...

  

                                :::حتی دیگه جراُت صدا زدنتم نداشتم:::

نوشته شده در ساعت توسط آرش |

من از قصه زندگي ام نمي ترسم من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم. اي بهار زندگي ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده. بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

اين را بدان که با آمدنت.....

 تقدیم به تو که بهترینی

 

نوشته شده در ساعت توسط آرش |

تقدیم به اونی که .....

نامه ای که هیچ وقت به دستش نمی رسد

سلام مهربانم مي دانم که بامن قهري

اما به قصد کشيدن نازت به روي غرور سيلي زدم اما تو بر روانم سيلي نزن

وقتي تورا رنجاندم از درون شکستم اما غرور مانع از آن شد که تو را ببينم

وتو چون سنگ صبوري کردي ودم بر نياوردي

وقتي براي بار دوم تورا از خودم راندم چنان بر روح لطيفت سنگين آمد که ... رفتي

آن لحظه نور عشقت چنان چشم هايم را زد که مانع از ديدن غرور شد

باعث شد ببينم چهره رنجورت را , مي دوني که چي کشيدم

ديگر نه کاري از دست تکبر برمي آمد نه غرور

با خودم گفتم

چه طور به خودم جرات دادم به تو انقدر ظلم کنم اما رفتار تو هر آن بدتر مي شد

شروع کردم به راز ونياز با خدا,ازش خواستم که تو را به من بدهد

زيرا در غير اين صورت بي صدا مي مُردم , وقتي که صبح لبخند شکسته تو را ديدم

فهميدم که خدا من را بخشيده

اما تورا نمي دانم

زيرا که پر رنگي غم را درچشمايت ديدم

که ياد آوار بي خردي من بود

 

نوشته شده در ساعت توسط آرش |

شايد ميشه بعضي هارومثل اشك از چشمات بيندازي اما نميتوني جلوي اشكهات كه با رفتن بعضي ها از چشمات جاري ميشه بگيري. هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظات آدم توسط همون كسي ساخته ميشه كه شيرين ترين و بياد موندني ترين لحظات رو براي آدم بوجود آوردن.

نوشته شده در ساعت توسط آرش |

" مروارید مهر "

           دو جام یک صدف بودند ،

                                         " دریا " و " سپهر"

                                                                   آن روز

          در آن خورشید ،

                              - این دردانه مروارید -

                                                                می تابید!

         من و تو ، هر دو ، در آن جام های لعل

        شراب نور نوشیدیم

        مرا بخت تماشای تو بخشیدند و ،

                                        بر جان وجهانم نور پاشیدند !

        تو را هم ، ارمغانی خوشتر از جام و جهان دادند :

        دلت شد چون صدف روشن ،

                                           به مروارید مهر

                                                              آن روز!

نوشته شده در ساعت توسط آرش |

باران نمیشوم

 که نگويي با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد

 تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بياندازم

ابر ميشوم

 که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي

 و ما را در آسمان نگاه کني

نوشته شده در ساعت توسط آرش |

 

پسر به دخترگفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجود تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت.... ممنونم.

تا اينکه يه روز اون اتفاق افتاد حال دختر خوب نبود.... نياز فوري به قلب داشت... از پسر خبري نبود... دختر با خودش گفت: مي دوني که من هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فداکني.... ولي اين بود اون حرفات؟... حتي براي ديدنم هم نيومدي... شايدمن ديگه هيچ وقت زنده نباشم... آرام گريست و هيچ چيز نفهميد....

چشمانش را بازکرد... دکتر بالاي سرش بود گفت چه اتفاقي افتاده؟... دکتر گفت نگران نباشيد ... پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت کنيد... در ضمن اين نامه براي شماست...

دخترنامه رو برداشت. اثري از اسم روي پاکت نبود....بازش کرد درون نامه چنين نوشته بود...

سلام عزيزم الان که اين نامه رو ميخوني منم در قلب تو زنده ام...ازدستم ناراحت نباش که بهت سرنزدم... چون مي دونستم که اگه بيام هرگز نميذاري قلبمو بهت بدم. پس نيومدم تا اين کارو انجام  بدم ...اميدوارم که عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت...)

 

دختر نمي تونست باور کنه... اون اين کار و انجام داده...اون قلبشو به دختره داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صداکرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد... وبا خودش گفت: چرا حرفشو باور نکردم...

 

Image hosting by TinyPic

 

نوشته شده در ساعت توسط آرش |

نوشته شده در ساعت توسط آرش |

JavaScript Codes